|
|
|
۱۳۸۳/۱۱/۱٠ ساقی بيا که يار ز رخ پرده بر گرفت کار چــــراغ خلوتيـــان باز در گرفت آن شمع سر گرفته دگر چهره بر فروخت وين پيــر سالخـــورده جوانی ز سر گرفت آن عشوه داد عشــق که مفتــی ز ره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت زنهـــار از آن عبـــارت شيرين دلفريــــب گويی که پسته تو سخن در شکر گرفت بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت هر سرو قد که بر مه و مهر حسن ميفروخت چــــون تو در آمــــدی پی کاری دگـــــر گرفت حافظ تو اين سخن ز که آموختی که بخت تعويـــذ کـــــرد شعـــــر تو را و به زر گرفت.
۱۳۸۳/۱٠/۱٩ سلام..... امروز اين وبلاگ بيچاره يک ساله شد! اصلا نميتونم چيزی بنويسم توش...... از همتون معذرت ميخوام از بابت کوتاهيم.... تا بعد.....
۱۳۸۳/٩/٢٤ آه ای آسمان که از خفگی کبود گشته ای با من حکايت مردان را مرور کن با من حکايت مکرر يک قيام را مرور کن با من بخند به اين همه کهنگی با من از تصور آنچه هست هجرت کن و به سرزمين يک توهم سر سخت بيا... از:هومان
۱۳۸۳/٩/۱٠ حضور تو مانوس؛ با تمام واژه هايی است، که در تلالو يک احساس، درون ذهن پريشانم به رقص در ميايند. حضور تو دلگرمی است؛ برای عاطفه هايی، که از درون نگاهم پرواز ميکنند. و حضور تو آوايی است که التيام فرياد است. از:هومان
۱۳۸۳/۸/٢٩ او در چشم به هم زدنی دور شد... اکنون چه صميمی و مهربان است آسمان ابر آلوده!
بالاخره بر گشتم..... نصف بيشتر گره هام باز شده و بی خيال بقيه شون شدم... مرسی از همه اونايی که فراموشم نکردن! بازم بهتون سر ميزنم... ۱۳۸۳/۸/٧ ۱- مردهايی که گريه ميکنن حالمو به هم ميزنن! ۲- وقتی نميتونی بازی رو ببری سکوت کن، سکوت بهترين حربه است.
به علت گره خوردگی مغزی اينجانب، وبلاگ حد اقل تا ۱۵- ۱۰ روز ديگر تعطيل است.
۱۳۸۳/٧/٢٥ در تو نيرويی هست، آوايی، که می کشاندم به تنهايی و آنجا جستجوی تو، تنها، تکرار آن گناه بزرگ است که آدمی را به زمين کشاند. از:برادرم هومان
۱۳۸۳/٧/۱٥ سراپا خيس از عشق و از باران. در پاسخشان چه خواهی گفت اگر بپرسند آستينت را کداميک تر کرده است؟؟!!! از:ماه و تنهايی عاشقان
۱۳۸۳/٧/٥ بی فاصله از هزار مکان آشنا ميگذرم از هزار مکانی که روزی با تو گشته ام. ميبينمت، به روشنی چشمهايت ميبينمت. تو آنجايی و من از جستجوی خويش نا اميد. ای محبوب من گم شده ام. مرا پيدا کن. از:برادرم هومان ۱۳۸۳/٦/٢٦ فکر کنم امروز تولدمه حدود يک ساعت ديگه به دنيا ميام... ولی امروز مزخرف ترين سالگرد تولدی بود که داشتم.... ۱۳۸۳/٦/۱۱ آرزو دارم ببينم او را ببيند او مرا. کاش آيينه ای بود او که هر بامداد در آن بنگرم...
۱۳۸۳/٥/۳٠ می خراشم. گلويم را می خراشم. به فريادی گلويم را می خراشم. ............................!!!!!
۱۳۸۳/٥/۱٩ سلام.در مطلب قبلی، عزيزی که تنها به دنبال ذره ای آرامش است برای من کامنت دادن. اين شعر رو در جواب ايشون نوشتم....
اينجا، ديار جنون است و بی کسی؛ اينجا، ديار مردم خاموش و خسته است. اينجا، خروش خفته به انبار رفته است. اينجا، پر از توهم و بهتان و خنده است. اينجا، به پای عشق زنجير بسته اند. اينجا، شروع خفتن جاويد زندگی است. اينجا، حکايت فرياد و مردن است.
اينجا، سروده اند، همه اشعار تازه را. اينجا، گذشته است همه ايام خوشگوار. اينجا، تمام حادثه ها رخ نموده است. از: هومان
۱۳۸۳/٥/٦ خورشيد در آسمان گم شده بود؛ که تو آمدی و چه آرام از کنار تمام حادثه ها رد شدی! و ما همه در آن سوی ويرانه ها، به انتظار تو، لحظه ها را می جويديم. آن شب، ماه هم گم شده بود و ستاره ها، همه در جستجوی خورشيد و ماه رفته بودند. و ما را چه وحشت گنگی احاطه کرده بود. آسمان، خالی خالی بود و زمين در اين وسوسه بود که آسمان را رها کند. و ما قلبهايمان را که از تپش می مردند سخت در آغوشمان فشار می داديم. همه در التهابی سنگين به سر می برديم؛ که تو رسيدی و چه آرام از کنار ما گذشتی! از: برادرم هومان
۱۳۸۳/٤/۱٧ وقتی که غرور شيشه با تجاوز سنگی شکسته شد، آغاز بردن تابوت خاطره هاست. وقتی که ذره های کوچک برف بر ذهن خسته کوچه ها نشست، آغاز فصل گريز است، آغاز هجرت است. وقتی که تکه های ابر سياه باران خفته خود را هديه می دهند، آغاز بستن چتر است؛ آغاز تر شدن. وقتی که سوت قطار از دورها شنيده شود، آغاز دل بريدن و هنگام رفتن است. پايان بودن زندگی، آغاز مردن است. از:برادرم هومان
۱۳۸۳/٤/۱٠ سلام. بالاخره جون داديم و اين امتحانات لعنتی هم تموم شدن! وضع اتاقم افتضاحه. يه ذره بايد به سر و وضعش برسم. به زودی با نوشته جديد بر ميگردم. ۱۳۸۳/۳/٢۳ می دانستم سر انجام روزی از اين راه خواهم گذشت. نمی دانستم اما تا ديروز، که آنروز امروز خواهد بود.
سلام. خيلی از اين نوشته خوشم اومد. خوندنش باعث شد که خيلی به فکر فرو برم.به نظرم خيلی چيزا رو ميشه بهش تعميم داد.مثل عاشق شدن، مثل ازدواج، مثل شکست عشقی يا کلا هر نوع شکست ( البته اين در مورد آدمای ضعيف النفسی مثل من بيشتر صادقه که فکر ميکنن يه روزی بالاخره شکست ميخورن) آره داشتم ميگفتم...مثل مرگ،اصلا چه ميدونم حتی مثل زلزله!!!!! کلا آدما ميتونن منتظر خيلی چيزا باشن. هيچ فکر کردين ما آدما چقدر عجيبيم؟؟؟!!! بگذريم....فقط اينا رو گفتم که ببينم اين نوشته بالايی شماها رو هم مثل من به تفکر وا ميداره يا نه؟! آهان.... قبل از اينکه برم اين نکته رو هم بگم که خيلی از شماها از من خواسته بوديد يه شعر يا نوشته از خودم اينجا بگم. بايد بگم که متاسفانه من عليرغم برادرم، کوچکترين استعدادی در اين زمينه ندارم در آخر بايد از همتون تشکر کنم و بگم که تا آخر امتحاناتم (یعنی ۱۰ تير) آپديت نميکنم ولی ممکنه هرازگاهی بهتون سر بزنم. به هر حال اگر شما هم مثل من بدبختيه امتحان داريد از خدا براتون آرزوی صبر ميکنم.اگر هم نداريد که از خدا ميخوام بازم از اين روزای خوش بهتون بده. ديگه ببخشيد من انقدر حرف زدم. باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ۱۳۸۳/۳/۱٢ تو از کدام سرزمينی که نگاهت اينگونه با من آشناست؛ و دست هايت همه ابعاد تنهايی مرا می فهمد. تو از پس کدام غروب آمده ای حکايتت برايم غريب نيست. تو از کدام قصه ای؟
ای آشنا؛ با من سخن بگو؛ چرا که هزار اندوه در انتهای گلويم خشکيده است. با من بيا به اعماق التماس؛ و پاسخ اشتياقم برای با تو بودن باش! از:برادرم هومان ۱۳۸۳/۳/٤ اين خانه سرد است. به سردي من، به سردي برف، به سردي تو، سرد همچون برف.... چه زيباست هنگامي که قلبي، در تابش عشقي سوزناک همچون دانه برفي پيچ پيچ خوران در دستان تو ميافتد و گرماي دستانت آنرا ذوب ميکند. آري... قلب من اينگونه خاموش شد. قاصدکي بودم در دستان بازيگوش تو؛ و تو چه بي محابا قلب مرا با وزشي از اعماق وجود تکه تکه کردي. آغوشت را باز کن. بگذار گريه کنم. شايد در آغوش تو، قلبم جاني دوباره تازه کند. بگذار همچون دانه برفي بر گيسوانت بنشينم. بگذار همچون قاصدکي در کنار گيسوان بريشانت به رقص در آيم و چرخان چرخان شاد باشم. تنها يک چيز مانده است... اگر نمي خواهي، تنهايم بگذار. بگذار اين تنهايي بيشتر شود، براي اين دل زخم خورده من. تا که شايد اينگونه کمي آرامش بگيرد. تنها اندکي آرامش تنها ذره اي آرامش. از:دوست عزيزم،باران
۱۳۸۳/٢/٢٦ توجه: يه اشتباه فاحش!!!!! دوستان عزيز،اين شعری که از برادرم نوشتم نصفه بود!!!! ديروز خودش ديد و اين نکته رو بهم گفت. جا داره که اينجا ازش عذر خواهی کنم. شعر اصلی اينه:
شبانگاهان، حس بعثت نمناکی در من حلول کرد و من، پيک سروش آسمان شدم و دل به غربت هجرت دادم و رفتم. مردمان از من معجزتی خواستند تا گواه رسالتم باشد .و من، تو را -که آيه های کتاب بعثتم بودی- به آنها نشان دادم. انجمن در خمشی يک ترديد گم شدند، و من، در شبی بارانی،مصلوب شدم. از:برادرم هومان
۱۳۸۳/٢/۱۸ من، به پالايش اندوه نمی انديشم. من به پيرايش دل معتقدم. من به افکار سپيد و روشن، من به فرياد نگاه، من به عصيان صدا معتقدم. صورت سبز طراوت پيداست، من به زردی طبيعت دل خود می سپرم. هجرت بلبل تنها جاری است، من به دل سنگی گل معتقدم! از:هومان
۱۳۸۳/٢/۱۳ سلام. خدمت دوستان عزيزم عرض کنم که کامپيوتر بنده هنوز بستری است!!!!! البته بهاره، يکی از دوستان عزيزم لطف کرده و case خودش رو در اختيار من گذاشته که بنده به کارهام برسم (البته اينم بگم که يه سری کار داره دست من، يعنی ۳۰-۲۰صفحه متنه که بايد براش ترجمه کنم.حالا نميدونم به من لطف کرده که به کارهام برسم يا به کارهاش!!!! خلاصه اگر ميبينين من پيدام نيست به اين دليله. خوشحال هم نشين،هنوز زنده ام!!! حالا هم برای خالی نبودن عريضه و برای دفع غرغرهای بعضيها قربون شما.... تا بعد... *****
فراز و نشيب های دنيا را خيلی جدی نگيريد، «اشکال ندارد، من با خدا هستم، رها از تمامی آسيبها.» زمانی که اينگونه و با فکر خدا زندگی کنيد، همه چيز کاملا متفاوت خواهد بود.
***** اين متن رو بيشتر برای خودم و يکی از دوستانم نوشتم که جفتمون اين روزها خيلی از نظر روحی-روانی مشکل داريم.به خصوص من. لطفا يه ذره برام دعا کنيد. يه ذره آرامش، خودش فعلا به يه ذره آرامش احتياج داره. مرسی از همتون.
۱۳۸۳/٢/٥
سلام. عجالتا کامپيوتر بنده پکيده!!!! يه ذره تحمل بفرماييد بر ميگردم. مرسی از لطف همتون. به زودی با نوشته جديد ميام و دوباره به همتون سر ميزنم. کامنتهاتون کلی به آدم انرژی ميده. بازم ممنون. فراموشم نکنيدا. بر ميگردم... ۱۳۸۳/۱/٢٦ من وارث نژادی دوگانه ام نيمی از من ميکشد، و نيمی ديگر ميميرد. بخشی از من در برهوتی خشک حياتی جاودان دارد؛ و بخشی ديگر از سرسبزی بهشتی مسرور است. و من، بی هياهو دور از چشم نگهبانان سفيد و سياه دنيای دوگانه خود تنها ترا می پرستم که يگانه فرمانروای دنيای دوگانه منی.
از:برادرم هومان ۱۳۸۳/۱/۱۸ اگر ساعت با تو بودن به مقياس ابديت بود، من با طنين آرزوهايم صدای ضربه آخر را خفه ميکردم و شجاعانه با تو در ابديت ميماندم بدون اينکه دلم برای گذشت زمان تنگ شود.
از:هومان [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك
================== آنکه بي باده کند جان مرا مست کجاست و اما يک نفر شيرين تر از شيرين
:تعداد بازديد كننده <
|
